تبليغاتX
پشه لگد شده

پشه لگد شده

ما دو تا پشه بودیم...

ساملیک

سلام رفقا ما برگشتیم به جبر زمانه منتظر خبرهای بعدی باشین...اونم چه خبرایی
+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 اسفند1385ساعت 21:34  توسط پشه  | 

عیدتون مبارک ببخشید ما اینروزا به قول خارجکیا بیزی بودیم و اینا ....این رفیق پشم دست زن و بچه شو گرفته رفته شهرشون ما هم که جایو نداریم و نه زنی و بچه ای(پولشو نداریم)نیشستیم خونه خلاصه عیدتون مبارک رفقا
+ نوشته شده در  شنبه 5 فروردین1385ساعت 23:9  توسط پشه  | 

معلمی از نوع خفن ترررررر

میگما!این روزا با این رفیق پشم میریم معلم بازی تو یه جایی که فکر کنم تو نقشه نیست.از اوصاف اونجا بگم واستون:یه اتاق ۳در۴ و ۶۰ جفت چشم که به یه نفر زل زدن و سراپا شو  ورانداز میکنن انگاری که از کره مریخ اومده!بچه های باهوشی که قبلا اوصافشون و شنیدین، تا توی شکم استاد نشستن. اونقدر سوالهای مسخره میپرسن که دلت میخواد خفه شون کنی. به خیال خودشون میخوان مثلا مچ گیری کنن! تازه با این جمعیت خفن ۵تا دانشجوی ناشنوا هم بینشون هست. البته اون بیچاره ها اذیتی ندارن فقط از ب بسم الله تا.......م والسلام را باید روی تخته گچی بنویسیم و هی گچ بخوریم.........هی ی ی مادر! !!!نون حلال در اوردن واسه زن و بچه خیلی سخته......خدا هیچکس را شرمنده زن و بچه ش نکنه............شما عزیزان میتونید برای کمک به دو پشه زن و بچه دار کمکهای نقدی و غیر نقدی خود را به همین وبلاگ بفرستید. پیشاپیش خدا اجرتون بده!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 اسفند1384ساعت 18:11  توسط پشه  | 

پشه مزخرف

اینروزا اصلا حوصله نداشتندی.دنیا هر روز تنگتر و تنگتر شدندی.آدما بدتروبدتر بودندی و من بی حوصله ترواز خودم حال بهم خورده تر چون هیچ نداشتندی که به خدا گفتندی...آ خدا این برای تو بودندی.هر روز خسته تر از خودم بودندی و دریغ از انکه دردی از درد بنده ای برداشتندی شاید خودم سبک شدندی.به راستی من چه مزخرفی بودمدی.
+ نوشته شده در  یکشنبه 7 اسفند1384ساعت 20:30  توسط پشه  | 

والده بنده

....خیلی سرمان شلوغ بودو نتوانستیم شمارا از محضر مبارکمان مستفیض کنیم....در این فاصله رفیق پشه مان جور مارا میکشیدندی(به قول خودش)...الغرض...والده مکرمه بنده مدظله العالی تازه از فرنگ آمدند و قدوم مبارکشان را بر سر فرق فرزندخادم جان فدا گذاشتند این بنده سراپاتقصیر مشغول رفت و روب بودم آخر والده محترمه (همون ننجونم اینا)میایند انگشت مبارک میکشند بر سر اسباب اگر خاک به انگشتشان بچسبد واویلاست...و بنده عاصی (بخانید کوزت ملوک بی تاج السلطنه) باید تمام نقاط ملک حسنه را جای به جای با مژگان بی وجودم پاک کنم به دلیل اینکه والده عزیز از سر لطف کار هیچ تنابنده ای را قبول ندارند و من را نیز از کودکی بر سر همین مشاغل تربیت نموده اند حال سعی خواهیم کرد بعد از فراغ از رفت و روب منزل بیشتر بنگاریم تا بندگان بیکار نمانند...شرمنده از تاخیر
+ نوشته شده در  شنبه 22 بهمن1384ساعت 15:35  توسط پشه  | 

معلمی از نوع خفن!

جای دشمنتون خالی!!!!!توی مکتبخونه میرزا عبدالله جونم اینا ، یه کلاس دارم با یه عالم دانشجوی اساسی مخ(!) که آی کیوی همشون به جون رفیق پشه م بالای دویسته.....اونقدر باهوشن که من گاهی از فرط حسادت نزدیکه خودمو خفه کنم! این علما و فضلایی که عرض میکنم واقعا آخر همه چی هستن: آخر هوش، آخر استعداد، آخر شوق و علاقه، آخر اخلاق، آخر.......آخرن دیگه بابا چرا پیله میکنین؟؟؟؟؟؟چند روز قبل از امتحان پایان ترمشون من تمام سوالهای امتحانو بهشون دادم. تعجب نکنین. قبلا از هوش سرشارشون با خبر شده بودم. نمیتونستم تحمل کنم که یه ترم دیگه م باهاشون این درس رو داشته باشم! خلاصه ....روز امتحان بالای سرشون وایسادم و هر چی پرسیدن ، عین جواب رو براشون گفتم....رفیق پشه م میگفت: حالا اینا همشون بیست میگیرن اونوقت آموزش به تو گیر میده....من گفتم: صبر کن حالا ااااااااا.....الان داشتم برگه های امتحانشون رو تصحیح میکردم.....باورتون نمیشه! اشکم داره در میاد )): اونقدر بد نوشتن و پرت جواب دادن که دلم میخواد خودمو بکشم.... اصلا اصرار نکنین! هیچ راهی نداره. من به همه نمره میدم. حتی اگه آموزش باز خواستم کنه.!حرفشم نزنین!من دیگه با اینا کلاس نمیگیرم!.همین!

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 بهمن1384ساعت 23:34  توسط پشه  | 

آنفولانزای برزخی

یه بابایو که سالها به شغل شریف قاتلی اشتغال داشته دست بر قضا تو یه جای مقدسی خاک میکنن.....ما که بعد قرنی رفته بودیم یه صفایی به این روح صابمردمون بدیم....به ناچار از دمپربارگاه منحوس این عزیز از دست رفته رد شدیم ....یه دفعه نسیم ملایم و وزینی به ما اصابت نمود ....آقا هر چی لعن و نفرین بود از افاضات بازماندگان مقتولین محترم هولوفی خورد به ما... مای بیچاره تا چل روز ....یه سرماخوردگی گرفتیم نمیدونم چی چی بود ...به نظرم از نوع برزخیش بود که از این بابای طفل معصوم به ما برخورد نمودندی (به قول رفیق پشه ام) چون از مغز استخون تا نوک انگشتمون آنفولانزای برزخی گرفته بود....همچی یه باد این آقا به ما خورد....غش کردیم ..... ببین تو عرش اعلا چه طوفانی بپاست..........
+ نوشته شده در  دوشنبه 26 دی1384ساعت 13:58  توسط پشه  | 

رابطه قم و ....

در گفتگو با "خبرگزاری مهر " عنوان شد:

امکانات اقامتی قم 90 درصد کمتر از حد استاندارد است

یعنی اگه یه بابایی از زاهدان یا اهواز بیاد بدبخت دوروز بمونه باید تو کوچه بخوابه....پیشنهاد میکنم از خونه به تعداد اعضای همراه کارتون خالی بیارن...آخه قم نیست جای زیارتیه....زشته اسم اتاق خالی بیارن......

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 دی1384ساعت 13:31  توسط پشه  | 

اندر حکایت مکتبخانه میرزا عبدالله.....

الغرض....................بر ما پیامی رسید بغایت فرح بخش که:" ای اوستادان قلمزن! شاگردان این مکتبخانه سخت مشتاق آموزشند و در پی اوستادی از پایتخت . قدم رنجه فرموده، جهت اوستادی این قوم نادان از همه جا رانده، مکتبحانه را منور کنید!" میرزا عبدالله ردای بلند بر تن داشتندی و غلامان و نوچه های بسیار به صف در جوار داشتندی. این غلامان در علم و شعور چنان بودندی که "بز" به پیششان جالینوس . با این همه زمام امور طفلکان مادر مرده و جوانان بخت پریش به دست این عده اوفتاده بود به قضای دهر جبار. ما دو تن اوستاد به نهایت شگفت زده تن به قضا و قدر داده به اوستادی مشغول گشتیم. بشنوید از شاگردان...:شاگردان که در نادانی و بی هوشی دست حمار از پشت بسته و به حشم،بیشتر مانند بودندی، به زور ترکه آلبالو و شاخه تر هلو، الفبای هنر فرا گرفتندی و پوست میرزای خویش بکندندی و او را وادار کردندی که هر روز از زنده ماندن خویش پشیمان گشتندی و به هر زبان که دانستندی، توبه به جا آوردندی بی شمار................................میرزا عبدالله دستمزد اوستادان بخورد وبه خدویی نا قابل مزدشان بداد و روانه دیارشان بکرد.حفظ الله به یده........

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 دی1384ساعت 18:51  توسط پشه  | 

مکتبخانه میرزا عبدالله

آورده اند که :

در زمانهای بسیار بسیار دور، دو  پشه  بودندی که به اجبار والدین جبار، به مکتبخانه برفتندی ودستی به قلم برده به کرم پروردگار و با همت و ممارست، قریحه تابناک علم را بیاراسته و آنرا بر سر بازار پر مشتری آورده، به دست مشتاقان فریفته و خریداران کمال آفریده سپردندی. درراه خدمت به خلق سکندری بسی ناخور خوردندی و به تاوان گناهی ناکرده گذارشان به شهری افتاد از عجایب روزگار......... که در آن بزرگان تا نوک بینی خویش دیدندی و نان از دست رعیت بخوردندی و به خدویی نا قابل مزدش دادندی. از قضا در این شهر مکتبخانه ای بود به نام "دانشگاه آزاد اسلامی" به میرزایی "مشهدی عبدالله" نامی از توابع ده نشین "جاسب". عجبا که در این مکتبخانه، بی آنکه طالبان دود چراغ خورند و کاغذ سیاه کنند، فوج فوج به درجات عالیه نایل شدندی و کرور کرور زر و سیم بر باد دادندی.......................(ادامه دارد).......

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 دی1384ساعت 18:8  توسط پشه  |